قهرمان ميرزا عين السلطنه

72

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

آورده بودند . آنجا هم پاى تپه يا بالاى پشت‌بامهاشان از اين چهارچوب بود . شبها بالاى آن مىخوابند از دست پشه . آنجا يك پل داشت كه از پل رودخانهء شاهرود بدتر بود . آب رودخانه خيلى بود كه اسب نمىشد بزنى . بسيار بزرگ بود . پياده شديم از آنجا گذشتيم . قدرى كه رفتيم رسيديم به بوكان و شترخان . آنجا هم پيش آمده بودند . اين ده هم دم رودخانه بود . آنها هم چهارچوب داشتند . آنجا خيلى ده خوبى است . خيلى رعيت داشت . از آنجا به كوه افتاديم . هى سربالا رفتيم . ماشاء الله اسب شيدا ، همهء اين اسبها را در كوه رفتن وامىگذارد . خيلى كوه آمديم تا به يك امامزاده رسيديم پياده شديم . معلوم نشد كه اسم امامزاده چيست . من اسب كرهء قزل را سوار شدم . سر سوارى يك تير به كلاغ سياه كه حلال است انداختم نخورد و ناظر هم انداخت نخورد . يك سرپائين سربالائى بدى بود . از آنجا گذشتيم . رعيتهاى گازرخانى جلو آمده بودند . كدخدا اسمش كدخدا رفيع بود . ماشاء الله گازرخانى از همه جا بهتر است . درخت و آب دارد ، رعيت زياد خانه‌هاى خوب . رسيديم به منزل . در يك باغ چادر زده بودند . كوه البرز نمايان بود . در اين ور خيلى برف دارد . آن ور قلعهء حسن صباح ، آن ور كوه‌هاى ديگر نمايان است . قلعهء حسن خراب شده است . چيزى باقى نمانده . يك آجركارى از آنجا نمايان است كه چيز ديگر نمايان نيست . يك ربع ساعت به غروب مانده وارد گازرخانى شديم . بعد نمازم را كردم . من و نظر رفتيم گردش . پيش از رفتن گردش دو پرىشهرا در روى درخت نشسته بودند . من آمدم بزنم شاهزاده جانم فرمودند كه نزن بگذار بخوابند ، نزدم . رفتم گردش . يك‌بار يك روباه ديدم يواش يواش راه مىرود از دور تير انداختم نخورد . مراجعت كرديم به منزل . به حضرت و الا عرض كردم هرروز كه با نظر گردش مىروم يك چيزى درمىآيد . پرىشهراها خوب مىخوانند ، الان در چادر نشسته‌ام . تماشاى قلعهء حسن را مىكنم و تعجب مىكنم كه چطور اين را ساخته است . انشاء الله فردا به قلعهء حسن خواهيم رفت ، زياده و السلام . يوم دوشنبه 2 شهر شوال - صبح بنا بود كه به قلعهء حسن صباح برويم صبح دير از خواب بيدار شدم . دو نيم از دسته گذشته بيدار شدم ، موقوف شده بود رفتن به قلعه حسن . چون‌كه حضرت و الا هم دير از خواب بيدار شده بودند . يك قدرى توت خوردم . بعد از آن خدمت حضرت و الا رفتم . يك قدرى آنجا هم نشستم . بعد از آن آمدم در چادر يك قدرى كتاب خواندم . يك ساعت گذشت ، ناهار آوردند . ناهار را خورديم . بعد از ناهار من نخوابيدم چون كه صبح خوابيده بودم . يك قدرى كتاب خواندم و مشق كردم تا حضرت و الا بيدار شدند . چايى را خورديم . يك ساعت و نيم به غروب مانده سوار شديم . من ، حضرت و الا ، آقا حسين ، آقا جمشيد ، ابو القاسم ، فرج الله خان رفتيم . يك قدرى بالاتر از ده در آنجا سنگهائى بود كه همه سنگ‌تخته به قدر بيست ذرع بودند . يك كوه دوردست سنگ يك تخته بود . سنگهاى غريب در آنجا بود كه هرگز نديده بوديم . چند كبك بالاى آن سنگهاى بلند نشسته بودند . اما گلوله زوركى آنجا مىرسيد . آن كبكها از آنجا بلند شدند رفتند آن يكى بغله . در الموت جاى شكار در سر رودخانه است كه جاى اسب رو دارد . آنجا هم حالا از دست گرما و پشه و مگس